تبليغاتX
شهر عشق


شهر عشق

سلام به وبلاگ من خوش آمدید نظر فراموش نشه...

شیشه ی پنجره را باران شست

از دلم اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

چه کسی مهر تو را خواهد برد....

 

ای غزل واره ی من

ای همه ی هستی من

من با تو به نهایت عشق رسیدم

اگرچه اینک بی تو غم انگیز ترینم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20| ساعت 12:28| توسط مهسا| |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19| ساعت 0:30| توسط مهسا| |

نوشته های پشت تریلی!!!!

آب رادياتور ماشين بخور محتاج نامردان نباش!
اتوبوس من غصه نخور،منم يه روز بزرگ ميشم!
(ژيان)
اگر از عشقت نکنم گريه و زاري*****به جهنم که مرا دوست نداري!
اگه الله کند ياري*****چه اف باشد چه سوسماري!
اگر خواهي بميري بي بهانه*****بخور ماست وخيار وهندوانه!
اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم*****تو عشق گل داري،من عشق گل اندامي!
اي روزگار*****با ما شدي ناسازگار!
بپر بالا که گير نمياد!
تاکسي نارنجي*****از من نرنجي!
تجربه نام مستعاري است که بر خطاهاي خود ميگذاريم!
جون من داداش*****يه خورده يواش!
جهان باشد دبستان و همه مردم دبستاني*****چرا بايد شود طفلي ز روز امتحان غافل؟!!
داداش مرگ من يواش*****امان از دست گلگير ساز و نقاش!
در طواف شمع ميگفت اين سخن پروانه اي*****سر پيچ سبقت نگير جانا مگر ديوانه اي!
دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهي*****دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهي!
دلبري دارم چو مار عينکي*****خوشگل وزيبا ولي یه کم پولکي!
دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ*****اي هيچ تر از هيچ تو بر هيچ مپيچ!
دودوتا هفتا کي به کيه!
حالا که خر تو خره ماهم الگانسیم(ژيان)
رخش بي قرار!
رقيف بي کلک مادر!
رنج گل بلبل کشيد و برگ گل را باد برد*****رنج دختر مادر کشيد و لذتش داماد برد!
رود ميرود اما ريگذارش ميماند!
زندگي بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!
زندگي بدون عشق مانند شلوار بدون کش هست!
«zoor nazan farsi neveshtam»
ژيان عشقت مرا بيچاره بنمود*****ز شهر و خانه ام آواره بنمود!
سر پاييني نوکرتم*****سر بالايي شرمندتم(ژيان)
شب و روز رانندگي در جاده ها کار من است*****از خطر باکي ندارم جون خدا يار من است!
عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد ميشود و قلب را عاشق ميکند!
قربان وجودي که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!
کوه از بالا نشيني رتبه اي پيدا نکرد*****جاده از افتادگي از کوه بالا ميرود!
گاز دادن نشد مردي*****عشق آن است که بر گردي!
يه بار پريدي موتوري دو بارپريدي موتوري آخر مي افتي موتوري!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18| ساعت 23:4| توسط مهسا| |

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.

.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را

*** مـــــــــــــــــادر***

صدا کني.

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18| ساعت 13:40| توسط مهسا| |

سلام امید وارم حال همگی خوب باشه

میخوام از پوریا جان تشکر کنم چون خیییییییلی پسر گلیه به خودش هم گفتم که فرشته ست...

پوریای عزیزم خیییییییلی گلی اصلاْ ماااااهی ماه ماه ماه...

امیدوارم بتونم محبتهای تو رو جبران کنم...

تقدیم به پوریا جان

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

نوشته شده در شنبه 1388/08/16| ساعت 18:49| توسط مهسا| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا

[HTML] [/HTML] < > قالب و كدهاي جاوا >